اشک آسمان
!خاطرات گذشته را فراموش کردم...ميخواهم هماني شوم که تو ميخواهي خداي من

سلام به همگی ببخشید نبودم
وببخشید نتونستم بهتون سر بزنم
چشمام خیلی درد میکنه![]()
نمیتونم یه مدت پایه کامپیوتر بشینم
ممنون که بهم سر زدید و نظر دادید![]()
![]()
![]()
ایشالا زود زود بر گردم![]()
خدافظ![]()

ببینم علی بزرگترین آرزوت چیه؟
:فضانورد بشم
(۹سال بعد)
ـ علی جون توکه میخواستی فضانورد بشی... پس چی شد!؟
:خب شدم دیگه!! مگه الان تو فضا نیستیم!؟؟؟

پيرمرد به زنش گفت : بيا يادي از گذشته هاي دور کنيم ! من ميرم تو کافه منتظرت و تو بيا سر قرار ، بشينيم حرفاي عاشقونه بزنيم !
پيرزن قبول کرد !
فردا پيرمرد به کافه رفت و دو ساعت از قرار گذشت ؛ ولي پيرزن نيومد !
وقتي برگشت خونه ديد پيرزن تو اتاق نشسته و گريه ميکنه !
ازش پرسيد چرا گريه ميکني؟
پيرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بيام...

وقتی بزرگ میشوی دیگر...
خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي..
خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته، فكر مي كني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند
وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..
نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني..
ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي..
وقتي بزرگ مي شوي..
قدت كوتاه مي شود .آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند ..
آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني !!و ماه ، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني
وقتي بزرگ مي شوي ..
دور قلبت سيم خاردار مي كشي و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يكروز يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي ، آنروز ديگر خيلي دير شده است .....
فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند و ..
مي گويند: خيلي بزرگ شده بود ..!!!!

چی شد که سیگاری شدی ؟
-یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم .
چی شد که ترک کردی؟
-یه شب بارون میومد… دیگه تنها نبودم !
چی شد الکلی شدی و سیگار رو دوباره شروع کردی؟
-یه شب بارون میومد… دوباره تنها شدم ...
چی شد آوردنت اینجا، بستریت کردن؟
-یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم… تو خیابون دیدمش…اون
تنها نبود...!
سلام ..خوبین؟این مطلب شاید به نطرا خیلی ها مسخره بیاد ولی
خوب من خوشم اومد گذاشتمش...

گفتند : کلاغ ؟ شادمان گفتم : پــــــــر!
گفتند : کبوتر آسمان ؟ گفتم : پــــــــر!
گفتند : خودت ؟...به اوج اندیشیدم
در حسرت رنگ آسمان گفتم : پــــــــر!
گفتند : مگر پرنده ای؟ خندیدم
گفتند : تو باختی! و من رنجیدم
در بازی کودکان فریبم دادند
احساس بزرگ پر زدن را چیدند!
آنروز به خاک آشنایم کردند،
از نغمه پرواز جدایم کردند،
آن باور آسمانی از یادم رفت!
در پهنه ی این زمین رهایم کردند
حالا همه عزم پر گرفتن دارند!
دستان مرا دوباره می آزارند!
همراه نگاه مات و بی باور من
از روی زمین به آسمان می بارند
گفتند : پرنده ای! گریه ام را دیدند
دیوانه ی خاک بودم و فهمیدند
گفتم : که نمی پرم، نگاهم کردند
بر بازی اشتباه من خندیدند!
دکتر کنارم نشست و بدون اینکه به صورتم نگاه کند،
گفت: «زخم عمیقی نیست، بدون بی حسی بخیه اش می کنم» سرم را تکان دادم ولی او هنوز به صورتم نگاه نمی کرد که بفهمد، برگشت و چیزی از روی میز برداشت و گفت: «البته یه کم درد داره»
به سنگ های سفید و مرمر کف اتاق خیره بودم و گفتم :«می دونم»
گفت: «پس قبلا هم بخیه زدی»
گفتم:«آره»گفت:«اونم بدون بی حسی بود؟»
گفتم:«آره،بی حس نبودم»
گفت:«الان خوب شده؟»گفتم:«نه هنوز جاش درد میکنه»
گفت:«کجا هست؟»
گفتم:«نمیدونم خیلی وقته ازش بی خبرم»
نگاهی به صورتم کرد و دیگه حرف نزد...

روزها دنبال هم می دون و ثانیه ها هم دیگرو می بلعن
اما اونیکه داره پیر میشه زمان نیست ، ما آدماییم که هر
روزو شب می کنیم و هر شب و روز ، بدون این که
بفهمیم چیو داریم از دست میدیم و توی این همه از
دست دادنا چی به دست میاریم ؟!!!
یه روزی میاد که چشمامونو باز می کنیم و می بینیم
ای دل غافل کفه ترازوی عمر ما هم سنگین شد و ما
موندیم و یه کوله بار حسرت ، حسرت همون وقتایی که
می گفتیم :
ولش کن بابا حالا وقت زیاده ...
هرچه تیک و تاک کرد، گذر زمان را نفهمیدم.
ساعت خسته شد، خوابید.
| Design By : Pichak |


