تبليغاتX
اشک آسمان

اشک آسمان

!خاطرات گذشته را فراموش کردم...ميخواهم هماني شوم که تو ميخواهي خداي من

سلام به همگی ببخشید نبودموببخشید نتونستم بهتون سر بزنم

چشمام خیلی درد میکنه نمیتونم یه مدت پایه کامپیوتر بشینم

ممنون که بهم سر زدید و نظر دادید

ایشالا زود زود بر گردم

خدافظ

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 22:31 توسط کیمیا|

ببینم علی بزرگترین آرزوت چیه؟

 :فضانورد بشم

 (۹سال بعد) 

ـ علی جون توکه میخواستی فضانورد بشی... پس چی شد!؟ 

:خب شدم دیگه!! مگه الان تو فضا نیستیم!؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 9:53 توسط کیمیا|

پيرمرد به زنش گفت : بيا يادي از گذشته هاي دور کنيم ! من ميرم تو کافه منتظرت و تو بيا سر قرار ، بشينيم حرفاي عاشقونه بزنيم !

پيرزن قبول کرد !

فردا پيرمرد به کافه رفت و دو ساعت از قرار گذشت ؛ ولي پيرزن نيومد !

وقتي برگشت خونه ديد پيرزن تو اتاق نشسته و گريه ميکنه !

ازش پرسيد چرا گريه ميکني؟

پيرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:

بابام نذاشت بيام...

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 14:57 توسط کیمیا|

وقتی بزرگ میشوی دیگر...

خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي..

خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته، فكر مي كني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند 

وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني..

ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي..

وقتي بزرگ مي شوي..

قدت كوتاه مي شود .آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند ..

آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني !!و ماه ، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني 

وقتي بزرگ مي شوي ..

دور قلبت سيم خاردار مي كشي و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يكروز يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي ، آنروز ديگر خيلي دير شده است .....

فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند و ..

مي گويند: خيلي بزرگ شده بود ..!!!!

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 16:37 توسط کیمیا|

چی شد که سیگاری شدی ؟



-یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم .




چی شد که ترک کردی؟


-یه شب بارون میومد… دیگه تنها نبودم !




چی شد الکلی شدی و سیگار رو دوباره شروع کردی؟


-یه شب بارون میومد… دوباره تنها شدم ...




چی شد آوردنت اینجا، بستریت کردن؟


-یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم… تو خیابون دیدمش…اون


تنها نبود...!



سلام ..خوبین؟این مطلب شاید به نطرا خیلی ها مسخره بیاد ولی

خوب من خوشم اومد گذاشتمش...

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 13:24 توسط کیمیا|

گفتند : کلاغ ؟ شادمان گفتم : پــــــــر!



گفتند : کبوتر آسمان ؟ گفتم : پــــــــر!


گفتند : خودت ؟...به اوج اندیشیدم


در حسرت رنگ آسمان گفتم : پــــــــر!

گفتند : مگر پرنده ای؟ خندیدم


گفتند : تو باختی! و من رنجیدم


در بازی کودکان فریبم دادند


احساس بزرگ پر زدن را چیدند!


آنروز به خاک آشنایم کردند،


از نغمه پرواز جدایم کردند،


آن باور آسمانی از یادم رفت!

در پهنه ی این زمین رهایم کردند


حالا همه عزم پر گرفتن دارند!


دستان مرا دوباره می آزارند!


همراه نگاه مات و بی باور من 


از روی زمین به آسمان می بارند


گفتند : پرنده ای! گریه ام را دیدند

دیوانه ی خاک بودم و فهمیدند


گفتم : که نمی پرم، نگاهم کردند 


بر بازی اشتباه من خندیدند!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 15:51 توسط کیمیا|


 دکتر کنارم نشست و بدون اینکه به صورتم نگاه کند، 

گفت: «زخم عمیقی نیست، بدون بی حسی بخیه اش می کنم» سرم را تکان دادم ولی او هنوز به صورتم نگاه نمی کرد که بفهمد، برگشت و چیزی از روی میز برداشت و گفت: «البته یه کم درد داره» 

به سنگ های سفید و مرمر کف اتاق خیره بودم و گفتم :«می دونم»

گفت: «پس قبلا هم بخیه زدی»

گفتم:«آره»گفت:«اونم بدون بی حسی بود؟»

گفتم:«آره،بی حس نبودم»

گفت:«الان خوب شده؟»گفتم:«نه هنوز جاش درد میکنه»

گفت:«کجا هست؟»

گفتم:«نمیدونم خیلی وقته ازش بی خبرم»

نگاهی به صورتم کرد و دیگه حرف نزد...


 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 13:23 توسط کیمیا|

روزها دنبال هم می دون و ثانیه ها هم دیگرو می بلعن 
اما اونیکه داره پیر میشه زمان نیست ، ما آدماییم که هر
روزو شب می کنیم و هر شب و روز ، بدون این که 
بفهمیم چیو داریم از دست میدیم و توی این همه از 
دست دادنا چی به دست میاریم ؟!!! 
یه روزی میاد که چشمامونو باز می کنیم و می بینیم 
ای دل غافل کفه ترازوی عمر ما هم سنگین شد و ما 
موندیم و یه کوله بار حسرت ، حسرت همون وقتایی که
می گفتیم : 
ولش کن بابا حالا وقت زیاده ...

هرچه تیک و تاک کرد، گذر زمان را نفهمیدم.
ساعت خسته شد، خوابید.

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 1:56 توسط کیمیا|

پدرم اين جوري بود وقتي من :
 4 ساله که بودم فکر مي کردم پدرم هر کاري رو مي تونه انجام بده .

 5 ساله که بودم فکر مي کردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .

 6 ساله که بودم فکر مي کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.

 8 ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.

 10 ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چيز با حالا کاملاً فرق داشت

۱۲ساله که شدم!خب طبیعیه،پدر هیچی در این مورد نمی دونه دیگه پیر تر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد

۱۴ساله که بودم گفتم:زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم

۱۶ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت میکنه گفتم باز گوش مفتی گیر اورده

۱۸ساله که شدم وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طوری بیخودی گیر میده عجب روزگاریه

۲۱ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مایوس کننده ای از رده خارجه

۲۵ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم ،زیرا پدر چیز های زیادی درباره ی این موضوع میدونه زیاد با این قضیه سر و کار داشته

۳۰ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره ی این موضوع چیه هر چی باشه چند تا پیراهن بیشتر از ما پاره کرده و خیلی تجربه داره

۴۰ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس  این همه کار بر میاد ؟چه قدر عاقله، چه قدر تجربه داره

۵۰ ساله که شدم حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش درباره همه چیز حرف بزنم!اما افسوس که قدرشو ندونستم  خیلی چیز ها می شد ازش یاد گرفت!

 
نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 13:58 توسط کیمیا|

مردي مقابل گلفروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
 وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد که روي جدول خيابان نشسته بود و هق هق گريه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : « دختر خوب ، چرا گريه مي کني؟»

دختر در حالي که گريه میکرد گفت:«می خواستم برای مادرم یه شاخه گل رز بخرم ولی فقط ۷۵ سنت دارم  در حالی که گل رز ۲دلار می شود.» مرد لبخند زد و گفت:«با من بیا من برای تو یک شاخه  رز قشنگ می خرم.»

وقتی از گل فروشی خارج شدند مرد به دختر گفت:«مادرت کجاست؟می خواهی تو را برسانم؟»

دخترک دست مرد را گرفت و گفت:«آنجا»وبه قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.

مرد او را به قبرستان بردو دخترک روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت،طاقت نیاورد،به گل فروشی برگشت و دسته گل را گرفت و۲۰۰مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

 
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 16:17 توسط کیمیا|


آخرين مطالب
» پایان.........تا مدتی
» فضانورد...
» یادی از گذشته ها !!!
» وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..
» تنها نبود...
» کلاغ پر....
» بخیه...
» :روز ها و ثانیه ها...
» یاد پدر...
» دسته گل برای مادر...

 Design By : Pichak