تبليغاتX
روزگار غریبیست نازنینم

روزگار غریبیست نازنینم

من خسته ترین واژه ملموس غروبم کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا میفهمید!!!!

عشق چیست

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ....عشق يعني مستی و دیوانگی؛ عشق يعني با جهان بی گانگی....عشق يعني شب نخفتن تا سحر ؛ عشق يعني سبزه ها با چشم تر.....عشق يعني سر به دار آویختن؛ عشق يعني اشک حسرت ریختن....عشق يعني در جهان رسوا شدن؛عشق یعنی مست و بی پروا شدن.....عشق يعني سوختن با ساختن ؛ عشق يعني زندگی را باختن.....عشق یعنی انتظار و انتظار؛ عشق یعنی هر چه بینی عکس یار.....عشق يعني دیده بر در دوختن؛ عشق یعنیدر فراغت سوختن .....عشق یعنی شعله بر خرمن زدن؛ عشق یعنی رسم دل بر هم زدن .....عشق یعنی لحظه های التهاب ؛ عشق یعنی لحظه های ناب ناب.....عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده .....عشق يعني با پرستو پر زدن؛ عشق یعنی آه بر آتش زدن.....عشق يعني سوز نی.آه شبان ؛ عشق یعنی رنگین کمان .....عشق يعني شاعر داسوخته؛ عشق یعنی آتش افروخته .....عشق يعني تیمم یک نماز؛ عشق يعني عالم راز و نیاز.....عشق يعني چون عمر پا به راه؛ عشق شعنی همچو یوسف غرق چاه .....عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها .....عشق يعني همچو من شیدا شدن؛ عشق یعنی قطره و دریا شدن.قربان شما مهیار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 14:4  توسط مهیار  | 

آپلود وبلاگ جدید

به وبلاگ جدید من یه سری بزنین

من چت رو ترک کردم فقط وبلاگ مینویسم

www.aroosakechoobi.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 11:34  توسط مهیار  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 8:9  توسط مهیار  | 

خوش اومدی



========================================

*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
مهیار همتونو دوست داره
صبح بخير

مهیار



فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












Javacity

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 7:46  توسط مهیار  | 

یه کم عکس میذارم برا دختر خانوما چون میدونم از این عکس ها خوششون میآد

 

واقعا ببخشید  شرمنده چون هر دو تا کلیک قفل هستن  حتما دلت از این عکس های خوشگل میخواد

خوب بازم معرفت من میگه یه کاری بکنم  اگه دوست داشتی از این عکس ها داشته باشی تو قسمت

نظرات بگو من برات میل میکنم .. راستی وقتی نظر دادی ایمیلتم بنویس  این قد عکس های خوشگل

برات میفرستم تا حالشو ببری.چون دوستون دارم این کارو میکنم

============================================

امشب ديگر برای تو می نويسم....
آری تو ، باز هم تو ، فقط تو...برای تو که آبی ترين ، آبی ها هستی ..کلامم تلخ است ، روزگار
و قلمم تلخ تر . هر چه در دفترم نوشتم مشق درد بود.اما نوبت تو که رسيد ، شيرين شيرين
شد.اصلا تو يک معمای هميشه تازه و شيرينی ، ناشناخته . دوست داشتنی ، مثل عشق ، مثل
درخت...پس خوشا به حال من که باز شب از تو و برای تو می نويسم...
======================================================

سلام تنها عزیز  تنهاترین غریبه

 

دلم برات خیلی تنگ شده می دانم هیچ وقت نوشته هام را نمی خوانی می دانم هیچ وقت جرات نکردم بهت بگم  چقدر دوست دارم چون تو زندگی  چیزی ندارم که به تو هدیه بدم جز حسرت ......

 

فرشته قشنگ من نمی دانم فردا و فرداها چه اتفاقی می افته . . . از یه طرف نمی تونم فراموشت کنم از یه طرف فردایی برای با تو بودن ندارم . . .

 

هیچ وقت دلیل و جواب این همه حسرت را که باید بکشم را نفهمیدم.

 

فرشته من نمی دونم فردا یه روزی مال من میشه یا نه فقط امیدوارم و همیشه میگم و خواهم گفت (که با امید زندگی باید کرد) ....

 

معجزه های این کلمه را به چشم دیدم

 من اینجا تنها نیستم خیلی از دوستام اینجا با این کلمه ارتباط برقرار کردند خیلی ها تغییرکردند من هم تغییر کردم ....

 

اما عزیزم غول قصه من خیلی بزرگتر از این معجزه ها احتیاج داره ........

 

نمی دانم شاید فردای من هم  یه روزی مثل فرداهای آدمای خوش شانس  بشه

 

تا آن روز میسپرمت دست خدا . آخه من جز آن هیچ کسی را ندارم.

 

هر چی آن بگه

 

اگه تقدیر جاده های هر کدام از ما را از هم  دور کرد.

 می خوام بدونی هیچ وقت فراموشت نمی کنم و همیشه تا آخرین لحظه و نفسی که می کشم دوستت دارم . 

 

امیدوارم یه روزی این متن را بخوانی و آرزو دارم آن روز من در کنارت باشم اگر هم نبودم آرزو دارم همیشه سلامت و خوشبخت باشی.

 

آن روز تنها در خواستی که ازت دارم اینه که  اگه هر وقت نگاهت به ماه افتاد برام دعا کنی و یادت باشه یکی تو این دنیای بزرگ هست که در دلش همیشه برای درد دلهای یه فرشته  بازه گرچه خودش خیلی گناهکاره  همیشه دوستت دارم   با عشق مهیار

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 20:7  توسط مهیار  | 

کلیک کن ببین چه خبره؟!!!

بیا تو  کلی حال میده منم اول باور نداشتم مشقامو خوب نوشتم بابام به من عیدی داد یه توژ قلقلی داد

"""آخرین شوخی مهیار با برو بچ""""

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 7:25  توسط مهیار  | 

سر نوشت.....

نمیدونم شاید سرنوشت من این بود که تو عشقم شکست بخورم . شاید نیمه ی دیگه من یه جای دیگه باشه یه نفر دیگه نمیدونم . فراموش کردن بعضی چیزا واسه آدم سخته . نمیدونم تا حالا شده که اونقدر گریه کرده باشید که چشماتون مثل یه کاسه خون قرمز بشه نمیدونم شده که از بغض تا صبح خوابتون نبره .

خیلی ها میگن که عشق دروغه و دوست داشتن ماله قصه هاست نمیدونم اما واسه من خیلی سخت بود .

اما یه چیز رو واسه اونای میگم که حساس هستند مثل خودم . خیلی مواظب احساساتتون باشید . یه وقت چشاتون رو باز میکنید و میبینید اونجوری که میخواستین نشده و دیگه اونوقته که همه ی امید و آرزوهاتون بر باد رفته . . .

بهر حال بر گشتم . شاید بخاطر اینهمه احساسی که شما ها با نظراتتون به من دادین .دلم خیلی واسه اینجا تنگ شده بود . گرچه دیگه نمیخواستم بیام اما هروقت نظرات قشنگ شما دوستان رو میبینم که حتی بدون اینکه درست همدیگرو بشناسیم اینقدر محبت دارین  دلم تنگ میشه و میگه که برگردم . شاید اینجا اونجای هست که کسی دل کسی رو نمیشکونه . . .

اشک عاشق دیدنی نیست

                                     همه حرفا گفتنی نیست

                                                                     رفتی اما عشقت هرگز دیگه از یاد رفتنی نیست

 

کار من همیشه از تو گفتنه

                                          دل من محکوم به شکستنه . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 0:58  توسط مهیار  | 

خدا حافظ

خوب . کاره منم به پایان رسید . این چند ماه برام خیلی شیرین بود . با شما دوستهای خوبم که تنهام نذاشتین . . .

باید رفت .

ممنونم از فرشته که گفته  : بگذار تا بگويند ما بي غمان مستيم در گوشه ي خرابات پيمانه را شكستيم

                                                   بگذار بعد عمري شعر و ترانه خواندن حتي خدا نفهمد معشوقه مي پرستيم

مرسی فرشته جان که سر میزدی ممنونم .

ممنونم از مژگان مرداب تنها که خیلی خودمو مثل اون میدونم و خوب میشه همدیگرو درک کنیم و خیلی حرفاش امید میده و مرسی که به من لطف داری و نخواستی اینجارو ببندم اما کاری نمیشه کرد دیگه بسمه . . .

ممنونم از پگاه از ستاره تنها تر از تو از نسیم که گفته هممون دوست داریم .

ممنونم از تالین عزیزم که خیلی دل کوچولوش مهربونه و نمیخواست برم .

ممنونم از مجید عزیز که اینقدر لطف داشت به من و میدونم چقدر درکش بالاست .

ممنونم از سارا که گفت : هیچکی از رفتن من غصه نخورد
                                              هیچکی با موندن من شاد نشد
                                              وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
                                              بغض هیچ آدمی فریاد نشد

اره سارا جان . موافقم باهات .

از مهربون که اسمشو نگفت به من که همیشه به من دلداری میداد

از عشق زمستانی که  واقعا دلش  پاک بود

از آیلر خوبم که واقعا با هیچ کی عوضش نمیکنم خیلی دوسش دارم

 ممنونم از کیوان عزیزم که میشناسمش خیلی . . . .

ممنونم از فرزاد .

ممنونم از شکوفه که اینقدر زیبا احساسشو گفته و میدونم که اونم مثل من خیلی احساساتی هست و اینکه از اینجا تعریف کرده و منو شرمنده کرده اینجا فقط یه زره از قلبم بود .

ممنون از بهروز و نازنین و امید .

شما ها آخرین کسای بودین که سر زدین خواستم یه تشکر کوچیک کرده باشم .

برو دیگر که دل از غم رها کردم

خدا حافظ که دیگر بر نمیگردم . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 0:29  توسط مهیار  | 

منتظرم باش

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 1:59  توسط مهیار  | 

سلام عزیزان من مهیار هستم از بندر ترکمن ۱۸ سالمه گفتم یه وبلاگ بسازم همه حال کنیم حالا خدا کنه خوشتون بیاد منونم از همه مهیار
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 2:54  توسط مهیار  | 

کدهای جاوا اسکریپت
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 7:54  توسط مهیار  | 

 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 4:52  توسط مهیار  | 

به نام خداوندی که اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد

THE INTERVIEW WITH GOD 

مصاحبه با خدا




I dreamed I had an interview with God.

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

 So you would like to interview me? God asked.

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

If you have the time? I said.

گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....

God smiled. ?My time is eternity.

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

What questions do you have in mind for me?

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

What surprises you most about humankind?

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  مي کند؟

God answered...

پاسخ داد:

That they get bored with childhood,

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

they rush to grow up, and then

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

long to be children again.

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

That they lose their health to make money...

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

and then lose their money to restore their health.

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....

 

That by thinking anxiously about the future,

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

they forget the present,

که از حال غافل مي شوند

such that they live in neither the present nor the future.

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده 

 "That they live as if they will never die,

آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

and die as though they had never lived.

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند 

we were silent for a while.

ما براي لحظاتي سکوت کرديم

And then I asked.

سپس من پرسيدم..

As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟ 

To learn they cannot make anyone love them.

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

 All they can do

ولي مي توانند

is let themselves be loved.

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

To learn that it is not good to compare themselves to others.

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

To learn to forgive by practicing forgiveness.

ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 0:59  توسط مهیار  | 

JavaScript Codes
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 15:31  توسط مهیار  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 15:11  توسط مهیار  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 15:10  توسط مهیار  | 

دستم بگیر ............

 

 

دستم را بگیر

و مرا به دیار آرامش هدایت کن

جایی که نتوانم افکار پر غوغایم را بیابم

با عشقت بیدارم کن

این تمام چیزیست که نیاز دارم

اما طی این همه وقت هنوز کسی نگفت

      تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست   

 
                  محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست ....

سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
اما بدون...
گاهی سکوت واژه ی گویا ییست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 14:50  توسط مهیار  | 

یه حرف خوب .......

 

 

 

يه حرف خوب :

         زندگي دو روز است يك روز به نفع توست

                                يك روز بر عليه توست : 

 

آن روز كه به نفع توست مغرور نباش .

آن روز كه بر عليه توست مايوس نباش .

 

لحظه ها مي گذرند قصه اي هست كه ديگر نتوان كرد آغاز 

خداوندا صدايم را شكسته

 

دل درد آشنايم را شكسته

 

 

چه بي رحمانه در وقت شكفتن

 

 بهار شاخه هايم را شكسته

 

 

   

 

نمي خوام بي تو بمونم بي تو دنيا رو نمي خوام ...

 

قلبهای آدمهای شهر

خونهای سنگی شدن

تموم کوچه های شهر

مسیر دلتنگی شدن

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 14:49  توسط مهیار  | 

در خواستهای من از خدا

 

 

 

 
در خواستهای من از خدا
از خداخواستم  تا دردهایم را التیام بخشد .
خداپاسخ گفت :
مخلوق من ! هر دردی را درمانی است و این تو هستی
که که باید درمان درد ها یت را بجویی .
از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانایی بخشد
خدا پاسخ گفت :
آفریده من آنچه که باید تکامل یابد روح توست جسمت تنها قالب گذراست
از خدا خواستم تا به من صبر عنایت کند
خدا پاسخ گفت بنده قدرتمند من !صبر حاصل سختی است عطا شدنی نیست بلکه آموختنی
است
از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد
خداوند پاسخ گفت :
نازنیینم من به تو موهبت بسیار بخشیدم شاد بودن با خود توست
از خدا خواستم تا رنجهایم را کاستی دهد
خداوند پاسخ گفت :
مخلوق صبورم بهای رنج تو دوری از دنیا و نزدیکی به من است
از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد
خدا وند پاسخ گفت
پرورش روح تو با تو اما آراستن آن بامن
از خدا خواستم تا ازلذایذه دنیا سرشارم سازد
خداوند پاسخ گفت :

من به تو زندگی بخشیدم بهره مندی ازآن با تو
از خدا خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیاموزد
خداوند پاسخ گفت
اشرف مخلوقات من بالا خره دریافتی که چه از من بخواهی
 
بو گون بورایا یاغیش یاغیر
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 14:49  توسط مهیار  | 

شب را دوست دارم چون که سیاه است

شب را دوست دارم چون که سیاه است

سیاهی رت دوست دارم چون رنگ غم است

غم را دوست دارم چون وجودم بی تو همیشه غمگین است.

 

   

 

زندگی

 

زندگی زیباست نه به زیبای حقییقتُ حقیقت تلخ نه به تلخی جدایُ جدایی سخته 

نه به سختیه تنهای ما لحظه های رو می گذرانیم که ب خوشبختی برسیم

غافل از این که خوشبختی مان لحظه ای بود که گذراندیم ............... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 14:48  توسط مهیار  | 

به من نگویید که دیگر امیدی نیست

 

 

 

به من نگویید که دیگر امیدی نیست

به من نگویید که امروز پایانی بود برای همه چیز

لحظه به لحظه زندگی برایم همچون مرگی شده

گویی دیرگاهی ست که نفس هایم را به شماره نشسته ام

شب هایم را با درد صبح شدن به سر می برم٬ای کاش هیچ وقت سپیده دم فرا نمی رسید

تمام حرف ها ٬نصیحت ها برایم در ذهن همچون نسیمی شده که در لحظه اثرپذیر است

به دنبال راهی برای فرارم٬فرار از دست این آواهای هذیان وار

در میان انبوهی از کابوس ها به دنبال درمانی می گردم تا سپیده دم را نبینم

چه دردناک است اینکه درد را حس کنی و ندانی آن درد چیست

روزها قهقهه سرمی دهم و سپیده دم اشک رادر وجودم خفه می کنم

خاطرات٬سخنان ٬حرف ها ٬همه و همه برایم همچون رویایی دوردست به نظر می رسد

من به دنبال نشان از خودی که دیرزمانی ست آن را گم کرده ام می گردم

گویی درمان را نابود ساخته اند

زمان برایم تا کدامین لحظه درد را می کوبد؟

کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت. . . !!!
 
 
 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از

 او رسم محبت بياموزي.....عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست

عميق ترين درد زندگيمردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است.

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است

که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني

 

 
     
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 14:47  توسط مهیار  | 

روزها به اندازه يک سال است ، وقتي که بچه هستي و توي باغ مي دوني

 

 

  


     


یک کلمه محبت آمیز ، زمستانی از بیزاری را گرم می کند

 


  

          

 

روزها به اندازه يک سال است ، وقتي که بچه هستي و توي باغ مي دوني


روزها به اندازه يک ماه مي شوند ، وقتي که پسر بچه اي هستي و توپ بازي مي کني


روزها به اندازه يک هفته مي شوند ، وقتي که مرد جواني هستي و در يک باغ قدم ميزني


روزها به اندازه يک روز خواهند شد ، وقتي که عاشق مي شوي


روزها به اندازه يک ساعت مي شوند ، وقتي که سالخورده اي و در باغ راه مي روي


روزها به پوچي سپري مي شوند ، وقتي که هيچ چيز در بين نيست

 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 14:46  توسط مهیار  | 

تنها ماندم ..............

 

تنها مانده ام ،

             احساس غربت می کنم ، 

 

 

 

درخود شکستن ،اشکهای نریخته ،حرفهای نگفته .

چشمهایی که با خواب آشنا نیست ودرانتظار آن نیز نمی باشد.

 

مرگ لحظه ها را احساس می کنم نمید انم شاید در جایی دور یا نزدیک

سری بر شانه دیوار تکیه زده است واشک می ریزد وحر ف می زند مثل من

اما

نه پاسخی ، نه نوازشی

تنها تحملی بدون احساس

اما تا کی ؟

چه می شود کرد؟

رنگ دیوار به پرده ها نمی خورد ،رنگ قالی به هیچ کدام !

تونیستی

اما تنهایی هست ولحظه ها که بی تو دیگر نه به مسابقه نشسته اند

ونه برسکوی قهرمانی زمان می ایستند .

کند وبی شتاب!

وقاصدک که باز هم مژده می آورد ،که یک نفر از غبار می آید.

آه ! قاصدک جان مژده تازه ات تکراری است ،

یک نفر از غبارآمد و  زخمهای همیشه بر بالم زد

 وسنگی  از سمت جنون آمد و.........

پنجره دلم شکسته ........!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 14:44  توسط مهیار  | 

ابر

 

 

 

Ta ra neh ha 

ابرم. اما پاکم .

رویا هستم اما زلالم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 14:43  توسط مهیار  | 

كمي هم به فكر دلم باش مبادا بميرد

 

 
 
 
 
 
 
 

خدايا  دلم امشب گرفته

بيا تا كمي با تو صحبت كنم

 

بيا تا دل كوچكم را                       خدايا فقط با تو قسمت كنم

 

               خدايا كمك كن كه پروانه شعر من جان بگيرد

 

                                                             كمي هم به فكر دلم باش مبادا بميرد

 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 14:42  توسط مهیار  | 

 

به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."

به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..."

به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."

به عشق گفتم: "آخر تو چيستی؟" گفت: "نگاهی بيش نيستم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 2:38  توسط مهیار  | 

بریز اشک ناکامی/

بریز ای اشک ناکامی
              بریز از بی سرانجامی
                   که نفرین دلی قلبی شکسته
                                    پس این بی سرانجامی نشسته
دلم رنجیده از زخم زبون ها
به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربون ها

بریز ای اشک ناکامی
               بریز از بی سرانجامی
                         که نفرین دلی قلبی شکسته
                                       پس این بی سرانجامی نشسته
که اه سینه سوز مهربونی
            سر راه مرا از پیش بسته
                         دلم رنجیده از زخم زبون ها
                                          به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربون ها

خیال کردم یکی دلسوزمونه
           برای گریه هام دل می سوزونه
                   خیال کردم یکی داره هوای کار ما رو
                                          اگه موندیم تو این کار زمونه
                                                        دلم رنجیده از زخم زبون ها
          به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربون ها

يادمان باشد از امروز خطائي نكنيم..................... گرچه در خود شكستيم،صدائي نكنيم

 يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند.....................  طلب عشق ز هر بي سر و پائي نكنيم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 1:35  توسط مهیار  |